ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
622
معجم البلدان ( فارسى )
باب زاء و زاء و آنچه پس از آنهاست ززّ « 1 » [ ز ز ز ] من از برخى از خردمندان همدان پرسيدم ايشان در پاسخ گفتند : « ز ز » ولايتى در بخش لالستان ميان اصفهان و كوههاى لرستان است و از بخشهاى اصفهان به شمار رود . سلفى گويد : ز ز [ 930 ] بخش مشهورى در همدان است و گروهى بدانجا نسبت دارند . سلفى گويد : از بو محمد مازگيل پسر محمد پسر سليمان ززّى در « ز زّ » شنيدم كه گفت از دايى خودم بو الفوارس داوود پسر محمد پسر عبد الله عجلى ززّى شنيدم . ( و اين داوود اندرزگويى بود بزرگوار از مردم آن بخش كه معروف به ديندارى و درستى بود ) . سلفى گويد : داوود و ياران او در « ز ز » پنجاه و پنج « 2 » رباط ( خانقاه ) داشتند كه همه پيرى محمد بن مازگيل را پذيرا بودند . بو سعد در « تحبير » گويد : احمد پسر محمد پسر موسى بو الفتح ززّى « 3 » اندرزگو از مردم اصفهان بود و من از او و سند اجازههاى او برنوشتهام . او اندرزگويى خوش زبان و با شور و حال بود . باب زاء و شين و آنچه پس از آنهاست زشك [ ز ] با كاف پايانين به گفتهء عمرانى از كارگزارى نيشابور است . باب زاء و طين و آنچه پس از آنهاست زطّ « 4 » [ ز ط ط ] رودخانهء « ز طّ » رودخانهاى كهنسال از رودخانههاى بطيحه است . « 5 » باب زاء و عين و آنچه پس از آنهاست زعابه [ ز ب ] ديهى از يمامه . زعازع [ ز ز ] شهرى در يمن نزديك عدن است . على پسر محمد بن زياد مازنى چنين مىسرايد : خلّت الزّعازع من بنى المسعود * فعهودهم عنها كغير عهود حلّت بها آل لزّريع و انّما * حلّت أسود فى مكان أسود « 6 » زعبل [ ز ب ] با باى تك نقطه و لام پايانين . گويد : « زعبل فلان » يعنى فلانى چيزى اندك را ببخشود . نام جايگاهى نزديك مدينه است . بو ذيّال يهودى بلوى هنگامى كه بر حال نزار يهود مىگريست چنين مىسرود : و لم تر عينى مثل يوم رأيته * بزعبل ما اخضرّ الاراك و اثمرا و ايّامنا بالكبس قد كان طولها * قصيرا و ايّاما بزعبل اقصرا فلم تر من آل السّموءل عصبة * حسان الوجوه يخلعون المؤزّرا « 7 » « زعبل » نيز نام آب و نخلستانى از آن خطفى است .
--> ( 1 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 383 ، جهانگير ص 452 ، مدارج 2 ص 145 . ( 2 ) . متن : خمسة و خمسين . و ستنفلد در مستدركات ج 5 ص 229 س 7 نسخه بدل خمسين را سبعين آورده است . ( 3 ) . ش . ش : 1489 از تحبير 2 : 451 . ( 4 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 355 ، 365 : روستاى زط . زط معرب « جت » فارسى است ( حمزه اصفهانى ) از اعقاب كوليها و چنگيانه كه بهرام گور دوازده هزار از ايشان را از هند به ايران آورد و هنوز در دمشق اين نام را براى خود نگاه داشتهاند ( ازدى ج 1 ص 591 ، نقل از لغتنامه دهخدا . در واژهء زط 379 ن . ك : مفاتيح العلوم . ( 5 ) . لسترنج ص : 791 ، ن . ك : چ ع 2 : 791 : 3 آن را با راى بىنقطه آورده است . ( 6 ) . زعازع از بنى مسعود تخليه شده است پس قرارهاى ايشان مانند نبودن آن است . آل زريع در آن فرود آمدند پس شيرانى به جاى شيران دگر نشستهاند . ( 7 ) . چشم من در هيچ بهارى كه درختان سبز مىشوند مانند روز « زعبل » نديده است . روزهاى ما كه بلند بود فشرده و كوتاه شده بود و در روز زعبل كوتاهتر شد . از خاندان سموءل » جوانان خوشرو به خاك افتادند .